X
تبلیغات
رایتل

ادبیاتی از قصرقند(کسرکند) مکران گدروزیا غربی
قصرقند بهشتی در مکران....دست نوشته های من
قالب وبلاگ
لینک دوستان
آخرین مطالب

باد سرد پاییزی دیوانه وار از شیشه شکسته پنجره زوزه کشان همچو سیلی معلم اول دبستانمان بر چهره ام فرود میآید ، تکه های برف رقصان رقصان روی فرش سفید رنگ زمین آرام میگیرند، ولی نوسانات افکارم در چنگال این باد وحشی بطور هولناکی، از نگاه قفل شده ام بر داروهای روی میز پاره میشود و این کتابهای ولو شده روی میز بیشتر آزارم میدهند. جمله ی "هرگز فراموش نکن تو بمن قول دادی ........" مثل صدای به خویش خوان ناقوس «سن پیتر» مرا غرق خاطره هایش میسازد!
دنباله داستان را در ادامه مطلب بخوانید

بلی همین نُه ماه پیش بود : او رابرای اولین بار با دوست و همشیره اش دیدم. با اضطراب تمام روبرو شدیم. شاید هم قبلا همدیگر را دیده باشیم و این اولین بار بود که با هم صحبت میکردیم ،اینکه در چه زمینه ای و با چه لحنی سر سخن باز و سپس تداوم داده شود، مهم نبود ! ولی بعد از چند دقیقه توانستم کنترل مشاجره را بدست بگیرم ، استرسم خوابید و بارقه ای امید در دل غبار گرفته ام پدیدار گشتتقریباّ دو سه روزی بعد از این واقعه را با جنگ اعصاب گذراندم و این تشویشها و دلشوره ام میرفت که فروکش کند، حدود یک هفته شده بود که صدای آنسوی سیم مرا سخت متأثر ساخت و از آن روز ببعد بخودم میگفتم بخودت امیدوار باش تو هم میتوانی یکی از آدمهای خوشبخت روی زمین این دور و زمانه باشی. فقط اعتماد به نفس داشته باشی و عزمی پولادین. گهگاهی این دورِ دورادور سیمی تکرار می گشت تا اینکه باورم شد بله تو در جزیزه تاماباسی* نیستی ، و نه در سرزمین رنگین کمانها** ، آری من خواب نبودم و روی خاک بهاری این زمان بی گل قدم میزدم، نفسهای عمیق میکشیدم همواره دور دستها را خسته کننده خیره میشدم، آخه همیشه مشکل من این بوده که دوردستهای پشت افق را سیر میکردم و به این خاطر از حال عقب میماندم و هم نمیتوانستم بستر فردا را بسازم ، همیشه از خروس خوان سحر تا پاسهای وحشی شب بی محابا در آینده پشت دیوار خوش میگذراندم، تا اینکه باورم روزی با کاغذ پاره های خاطرات ماندگار قدمی بسوی یقین نزدیکتر شد.اسم خیالی سرزمینی: که تمام محدودیتها درآن برداشته شده و پلیدی وبدی معنا ندارد ** جامعه گل سرخ - مدینه فاضله

البته آن روزها بخاطر محیط زندگیم که در کنده درختی گز بود و موریانه ها در سوراخ گوشها و چشم هایم میلولیدند، اصلاُ آرامش نداشتم فقط لحظاتی که در فکر او دفترها خاطره میساختم احساس آرامش و سکون بمن دست میداد ، بعد از خداحافظی در آن روز، بارانی سیل آسا بباریدن گرفت یقه پالتویم را تا آخر کشیدم فقط جلوی پاهایم را نگاه میکردم و بدون مقصد در کوچه های گل آلود قدم میزدم ساعاتی به همین صورت گذشت در زیر شیروانی یک خانه متروک که قفلهایش زنگ زده بود ایستادم سیگاری آتش زدم و پکهای نامنظمی بهش میزدم ، چون در همان لحظاتی که با او قدم میزدم پیپ ام را گم کرده بودم و عادت نداشتم که سیگار مصرف کنم، شدت باران رفته رفته کمتر میشد،بطرف منزل براه افتادم آخه کومه ای داشتم در بینهایت و در آن همیشه ولوله ای برپا بود از برخورد سلیقه های موازی.

نای بلند شدن ندارم همچنان روی تختخواب افتاده ام از قرار معلوم می خواستم بروم سالن اجتماعات شهرداری و در کنفراسی که راجع به افول بشریت بشر که بحث محافل عام و خاص در این روزهاست مقاله ای مهم ارایه نمایم و شاید او هم در میان جمیعت مشتاق به خطابه هایم برایم دست بزند. چرا شاید،او حتما خواهد آمد و با شاخه گل رُزی در دست چپش خواهد آمد، اما من تصمیم قطعی خود را گرفته بودم: من در این کنفرانس شرکت نخواهم کرد بگذار مردم هر چه خواستند قضاوت کنند ،زیرا سالیان پیش، "بشر نه برای بشریت،بشر برای نفس ،وجدان بشریت در سیاه چال نابودی" تیتر اول سایت آقای ایکس بود. بگذار هر چه مردم خواستند فکر کنند که این آقای ایکس جنجالی خود من بوده ام دیگر برایم فرقی نمیکند ، این قطعه شعر از سایت آن زمان آقای ایکس هر روز در ذهنم تداعی میشود:

قهقهه ملائک

نجابت ابلیسیان

آفتـاب را نشان می دهنــد

اما آن مریخ است و نیست آبی در خدای جنگ

کاین نظم نوین عالمگیر

بر سیاه چالها میچرخد

یا تعظیم بباید بر قداست ابلیسیان

یا مرگ بباید در ره اخوان

حالا نزدیک غروب است و برف بند آمده، صدای گوشخراش کلاغ ها که در حیاط باغ همسایه قارقار میکنند اعصابم را داغونتر کرده در حالیکه اتاق نمناکم نیمه تاریک است و دیوارش برنگ کبود، چشمم به کارت پوستالی می افتد که روی لبه آینه قدی چسبانده شده،آینه ای که هر روز بارها قیافه ژولیده ام را از آن می نگرم که ساعت به ساعت پیرتر میشود، روی کارت پوستال نوشتهعشق هرگز نمی میردچشمانم را می بندم.تازه یکماه میشد که با هم آشنا شده بودیم بیشتر با تلفن احوال همدیگر را میپرسیدیم تقریباّ هر روز ولی هفته ای دوبار یا شاید سه بار به دیدنش میرفتم، خُب رسوم و عرف ما دیگه از خشکی ترک برداشته بود و دیگر آن بازدارندگی قدیمی و سنتی را نداشت و ما نسل جوان قرن بیست و یک همه هم قسم بودیم که متجددانه فکر کنیم و به ریش نیاکان بخندیم و تقدس رسومات را بشکنیم، آخه این دهکده جهانی فکر اینجهانی میخواهد و بدون تعامل دو صاحب اندیشه محال است که بتوان اینزمانی زیست. البته ما تاحدودی مراعات حال بزرگترها را مینمودیم و بطور نمادین به عرفها احترام میگذاشتیم زیرا دور از چشم بیدار آنها و زمانی که خورشید خانم از سینه کش کوهستان بعقب می نشست و از خجالتی روی دیدن ما را که دست در دست سرود خود فریب را ساز میکردیم نداشت و فضا را سیاه میکرد بدیدار هم میرفتیم و گرمای که از طپش قلبهای ساده و هیجان آلود کودکانه ما برمیخواست ما را در این دنیای پر تزویر ،تقریباً صادقانه هدایت میکرد.همیشه میخواستم برایم بنویسد اما او بدلایل نامعلومی از این خواسته کوچکم طفره میرفت ، خودم عاشق نوشتن بودم اما متأسفانه اصلاً کاغذ گیرم نمیآمد و می ترسیدم هر آنچه که دلم میخواهد بنویسم، چون فکر میکردم شاید در نظر بعضی ها مسخره جلوه کند.طبق معمول ملاقاتهایمان سر کوچه انحرافی خانه اش ایستاده بودم دلهره عجیبی داشتم و این دلهره همیشه همراهم بود ، هم قدم شدم و در آن شب پاکتی به دستم سپرد و من برای همیشه آن را نگه داشتم و این کارت پستالی که روی آینه قدی چسبانده ام تنها یادگار اوست. و در قسمت داخلی درب پاکت نوشته بود:"برای دوست شدن و دوست داشتن زمان کافی نیست." آیا این نوشته واقیعت داشت او زندگی ساده ای داشت و من هم همینطور و تقریباً تمام دانشجوهای شهر اینجوری بودند زیرا روح شرقی در آنها کاملاًً رسوب کرده بود صاف،ساده و بی آلایش . البته بعضی ها هم سعی می کردند فرنگی مأبانه رفتار کنند ولی اصلاً بهشان نمی آمد آخه یه صفت زمانی در شخص متبلور میشود حتی اگر انگشت نما باشد ولی خود فرد برای خودش برگزیده باشد نه اینکه مانکن آن باشد.روزهای که با هم سپری میکردیم همیشه اینو میگفت:"هرگز فراموش نکن ،تو بمن قول دادی " آره من قول داده بودم که این راز سر به مهر بماند و تلاش برای بدست آوردن رسمی او ولی این مهم خیلی دور از ذهن بنظر میرسید چونکه باید زمینه های فراهم میشد و خیلی از سدها شکسته مــیشد.در واپسین روزها بود و گفته او «برای دوست شدن و دوست داشتن زمان کافی نیست » داشت بسوی واقیعت میرفت چونکه ترم به روزهای آخر نزدیک میشد و من که از آکادمی پرورش سگان آبی فارغ التحصیل میشدم باید چمدانهایم را می بستم و این داستان را بدست باد می سپردم و دیگر این تقدیر باید باشد که سیر حوادث را هدایت کند.نیمه های شب است خوابم نمیبرد. سرم را داخل بالش پنهان میکنم تا هیولای عذاب تنهایی را نبینم لیکن این تصویری ذهنی است و لحظه به لحظه مرا درمانده تر میکند با سوز سرما رشته افکارم پاره میشود ،سرما تا مغز استخوانم نفوذ کرده آخه پتوی مندرسم از بس که سوراخ دارد مثل تور ماهیگیری میماند،خُب من همیشه که غرق اوهام باشم سیگارم از دستم رها میشود و سوراخی دیگر اضافه میگردد. به یاد آخرین باری می افتم که قرار بود همدیگر را ببینیم جای همیشگی قرار دیدارهایمان ، این مکان و دیوار که کنارش در انتظار او قدم میزدم برایم مقدس بود مثل دیوار ندبه در اورشلیم امّا نمیدانم چرا این غروب دلگیر بود شاید سرنوشت میخواست پرده آخر این طور ناقص بماند و زمانی دیگر تاریخ تکرار گردد ،بلی تمام خدایان اینطور میخواستند بی صبرانه قدم میزدم کاملاً گیج شده بودم و چاره ای جز این نداشتم که در لباس شخصی عابر فقط نیم نگاهی به بالکن خانه اش بیندازم و مسیر را بارها تکرار کنم،زمانی که بخودم آمدم فهمیدم بیشتر از دو ساعت است که سرگردان بوده ام با خودم گفتم شاید پایان ما باید ایطور باشد که جنبه رُمانتیک بودنش حفظ گردد.مثل آدمی وامانده که عزیزش را به خاک سپرده باشد و هر قدمی که بجلو میرود نگاهی هم بعقب می اندازد اما پشت سر گورستانی تاریک ، آری سرنوشت من بطور کامل اینگونه بود نمیتوانستم بروم ولی مجبور بودم که بروم چون مدت اقامتم در این شهر پایان یافته بود و در پشت سر خاطره های داشتم که داشت لابه لای تاریخ گم میشد . ولی من قسم خورده بودم تا زنده هستم آنها را زنده نگهدارم.اما امروز که میدانستم او با پسر خوردسالش در سالن کنفرانس برای خوشحالی ام حتماً می آید،من تصمیم نهایی و دلپذیر خویش را گرفتم.حالا تمام شهر تاریک است همچون قلبهای تاریک آدمهایش و همه آدمها در خوابی سنگی فرو رفته اند گویا هرگز قصد بیدار شدن ندارند ،آری حالا بهترین موقع اش است با تمام نیرو از تختخواب بلند میشوم دستی به گوشه آینه ی قدی میکشم انگار همین امروز بود این کارت پستال را از پاکت در می آوردم و میخواندم؛«عشق هرگز نمی میرد » و او سر به بزیر افکنده بود و خیس عرق شده آری عشق زمانی نمی میرد که آدمش زنده باشد ولی بدون موجود خارجی معنا نمیدهد ، سر و وضع ام همچنان ژولیده است حتی پریشانتر از گذشته ، تکه کارتنی که از قبل آماده نموده ام در قسمت شکسته شیشه پنجره جا میزنم تا باد سرد تا ابد مزاحم این جسم خفته نشود، مشتی از قرص های دست ساخته افیونی را با زهر مار زنگی می بلعم و دوباره روی تختخواب می افتم! در واپسین روزهای زمستان این جمله تقریباً تیتر تمام روزنامه های عصر بود: "صدوبیست و هفت روز هست که کسی آقای ایکس را ندیده" و این پلاکارد جلوی خانه اش جلب توجه میکرد که تمام روزنامه ها هم با سایز بزرگ رنگی چاپ کرده بودند؛

[

این منـــــزل به اجاره داده میشود ! ] « صـــاحب خانــه »

نگاشته شد:پاییز۱۳۸۱شمسی

/قصرقند ـ عزیزآباد عبدالعزیز(امان) عزیزی
بلوچستان

*

[ یکشنبه 8 دی‌ماه سال 1387 ] [ 16:28 ] [ عزیز مکرانی ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
آمار سایت
تعداد بازدید ها: 107432